با ني آبنوس خود عا شقانه ترين نغمه اي را كه ميدانستم براي تو نواختم
,
اما تو به گلهاي خطمي نگاه كردي و گوش به نواي ني من ندادي. <
روي كاغذي ابريشمين زيباترين شعر خود را كه در آن وصف جمال تو را كرده بودم نوشتم و به تو ارمغان دادم
,
اما تو كاغذ را پاره كردي و در درياچه افكندي.<
دلم ميخواست لااقل ياقوت سرد و شفافي را كه مثل يك شب زمستاني ميماند به تو هديه كنم
,
اما ياقوت را براي خود نگاه داشتم
,
زيرا هربار كه به آن مينگرم بي اختيار ياد از دل سنگ تو ميكنم! ......................
نظرات شما عزیزان:
|